آخوند انقلابی

سه ظرف حلیم و دمنوش صبحونه ی یک روز تعطیل در کنار مادر بزرگ و صحبت در مورد فامیل

–فلانی قزوین نیومد؟

–نه شوهرش رفته باز ماموریت..

–بازم ماموریت.خوبه حالا وزیر و وکیل نیست

–خب عربیش خوبه توی سوریه بهتر از بقیه میتونه کمک باشه

–اخه اینطوری که نمیشه زندگی کرد

مادربزرگ:”برای همین جور زندگی رفته اخوند شده دیه

 

کاملا بی ربط:

چقدر فرق است بین اینکه ” سرت ” را به دامن دخترت بگذاری ، تا این که ”سرت ” را  به دامن دخترت بگذارند….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *