ماجرای من وحاج اقا…

مقدمه:این داستان واقعی است و تنها اسامی و سمت اشخاص تغییر کرده است…

فتاح صورتش قرمز شده بود. با عصبانیت و پر استرس اومد سمت من و داد زد: “گند زدی!” من که هنوز خیلی قضیه رو جدی نگرفته بودم، حالت فتاح برام خنده دار بود و یه نیشخند زدم. نیشخند من باعث شد فتاح با شدت و حدت بیشتری من را سین جین کند.
فتاح عادت داشت پنجشنبه ها ظهر خونه باشه ولی اون روز بخاطر من تا ۶ بعد از ظهر مونده بود و بقیه ی بچه ها رو هم نگه داشته بود. تقریبا همه رو! نگاه های سنگین بچه ها رو کاملا حس می کردم. بخاطر همین رو کرد به یکی از بچه ها و گفت: «درسته مقصره ولی براش چای بیارید!» با خونسردی داشتم چای می خوردم که یکی از بچه ها اومد جلو و ازم پرسید: کی گفته شما رو بیارن اینجا؟ گفتم: حاج آقا! از قیافه اش معلوم بود که تعجب کرده. هرکس دیگه هم جای اون بود تعجب می کرد. فقط کافی بود یه نفر چشمش به قیافه و سر و وضع من بیفته، درجا پیش خودش فکر می کرد اینم جزو اوناست! اما الان کار به جایی رسیده بود که خود حاجی وارد عمل شده بود. برای اولین بار تو همچین وضعیتی قرار گرفته بودم و این اتفاقات برام جذاب بود.
فتاح با اضطراب منتظر پیغام و دستور حاجی بود اما خبری نشد. بالاخره تصمیم گرفت یه تعهد ازم بگیره تا صبح شنبه که قرار شد دوباره بیام اینجا آشوب نکنم! شنبه صبح طبق تعهدی که داده بودم رسیدم اونجا. فکر می کردم زود قضیه حل بشه و برم سر کار ولی انگار قضیه جدی شده بود. بعد نیم ساعت معطلی با یکی از بچه ها رفتیم پیش حاج آقا. حاجی تقریبا یه ربع باهام حرف زد و اصرار داشت که نصیحتم بکنه. آخرش هم گفت: با توجه به اینکه بدون سوءنیت این کارو کردی قضیه رو همینجا ختم می کنم. برو پیش آقای پارسا تا کارات رو انجام بده.
نیم ساعت طول کشید تا پارسا رو ببینیم. همون اول یه نگاه بهم انداخت و گفت: می دونی چه کار اشتباهی کردی؟ تو همه برنامه های ما رو بهم زدی. می تونم علی الحساب بدم…لا اله الاالله! با همون لبخند و خونسردی همیشگیم گفتم: نه نمی دونستم. آروم تر که شد ازم پرسید مجردی یا متاهل؟ گفتم: مجردم. گفت :”همینه که دست به این کارا می زنی دیگه اگه متاهل بودی که دنبال این کارا نمی رفتی.” تا نوشته هاش رو تکمیل کنه چندبار تکرار کرد:” پسرم برو ازدواج کن!”
آخرش تو یه تیکه کاغذ پاره پوره نوشت که فلانی می تونه بره. حتی اونی که باهام اومده بود تا نگاش به کاغذ افتاد نتونست جلوی خنده اش رو بگیره.
حالا دیگه بهم ثابت شده بود که فقط و فقط این کارا رو بخاطر نشون دادن حد و حدود ساختگی خودشون انجام دادن وگرنه پخش کردن یه خبر -که به خودشون بی ربط هم نبود- این همه بروبیا نداشت.

پ.ن۱:کاش بعضی اوقات به این فکر میکردیم که شاید جایی که نشستیم جای ما نباشد(مخاطب خاص)

پ.ن۲:تشکر ویژه از رفیق عزیزم مهدی آقاجانی

کاملا بی ربط:یه ایده انقدر باید ساده باشه که به فکر هیچ کس نرسه

4 پاسخ به “ماجرای من وحاج اقا…”

  1. حامد گفت:

    هنوز استرس هام آروم نشده ها همونی که مثلا پارسا گفت برو بجای این کارا به اون موضوع برس

  2. ف.ح گفت:

    اوه…بخدا پناه میبریم فقط

  3. ف.ح گفت:

    تصویر شیخ خاکستری اصلاحات!!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *