یقین…

پیش نوشت: داستانی از خواهرم که در جشنواره ادبیات داستانی بسیج امسال مورد تقدیر واقع شد.

بسم رب ابراهیم

درهای ورودی مسجدالحرام از دور دیده می‌شدند. سرش را از میان جمعیت بالا کشید تا شاید بتواند گوهر آن صدف را ببیند. حاج‌آقا ، روحانی کاروان، قبل از رسیدن به مسجد کاروان را متوقف کرد. دل توی دلش نبود ساره. حالا چه وقت ایستادن بود؟
– نزدیک مسجدالحرام که شدیم، سرتان را پایین نگه دارید. مستقیم نگاه نکنید. وقتی به کعبه رسیدیم بهتان می‌گویم. شما بار اول است که می‌آیید، چشمتان که به خانه‌ی کعبه خورد، هر دعایی بکنید مستجاب می‌شود.
ساره نگاهش را دوخت به کفش‌های سفیدی که از بازار بزرگ خریده بود، همان روزی که آخرین امتحان ترمش را داده بود و با فراغ بال مشغول خریدهای سفرش شده بود. یادش آمد که امتحان سختی بود، بر سر جواب یکی از سوال‌ها مردد بود. فقط ۵ دقیقه تا پایان امتحان باقی مانده بود و او باید انتخاب می‌کرد. مثل همین حالا. اولین دعایش چه باید باشد؟ هنوز داشت به کفش‌های سفیدش نگاه می‌کرد که حاج‌آقا گفت بایستند. چیزهای دیگری هم گفت اما ساره نشنید. دست‌هایش را در هم گره کرده بود و با تردیدهایش درگیر بود. حاج‌آقا گفت که می‌توانند سرهایشان را بالا بگیرند. وقت تحویل برگه‌ی امتحان بود. خانه‎ی سیاه‌پوش از میان امواج خروشان سپید به او نگاه می‌کرد.
– خدای ابراهیم و ساره! می‌دانم که جهانی در پس این جهان منتظر ماست. می‌دانم، می‌دانم که روزی خواهد آمد که مادر از هول آن روز فرزند شیرخواره‌اش را از یاد می‌برد و وا می‌گذارد. اما می‌خواهم قلبم مطمئن شود. از تو یقین می‌خواهم.
***
مشعرالحرام در گرمای بی‌سابقه‌ای می‎‌سوخت. کاروان در روز عید قربان عازم صحرای منی شد. جمرات در پیش رو بود.
– چه کسی را باید در جمره عقبه سنگ بزنم؟
ساره از رویارویی با خویشتن هراس داشت. از اینکه نکند خودش شیطان بزرگ باشد. از اینکه سنگش به شیطان بزرگ نرسد. کفش‌های سفید ساره جامه‌ای از غبار در بر کرده بودند.
***
به دنبال بطری آب دست در کیفش کرد.
– کاش دو تا بطری برداشته بودم.
بطری خالی را به انتهای کیفش لغزاند و به دنبال هم کاروانی‌هایش در ازدحام جمعیت جلو رفت. فاصله‌ها تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شد. حاج‌آقا صلوات فرستاد. ساره دیگر با پای خودش راه نمی‌رفت. انگار همه‌ی جمعیت ساره شده بودند و ساره، یک‌تنه، همه‌ی جمعیت. اما نه از آن تنه‌های درختان سالخورده که می‌شود به اعتماد سایه‌شان تابستان را در کنارشان آسود، بلکه تنه‌ای لرزان، ناپایدار و دادخواه.
جمعیت در هم فرو می‌رفت. چونان دریایی که امواج بلندتر، امواج کوتاه‌تر را می‌بلعند، حاجیان ضعیف‌تر در زیر پای حاجیان قوی‌تر بر خاک می‎‌شدند. همه به دنبال کورسوی امیدی بودند برای خلاصی. چه فرقی می‌کرد که پایشان را بر دهان انسانی دیگر بگذارند یا دنده‌هایش را در قلبش فرو کنند؟ چه اهمیتی داشت چه کسی ضجه می‌زند؟ باید خویشتن را نجات داد، باید زنده ماند، باید از این مهلکه فرار کرد.
***
لبخند کبودی روی لبان ساره جا خوش کرده بود. تردیدش را داده بود و در عوضش آدم‌هایی را دیده بود که به دنبال دستاویزی برای نجات پا بر گلوی یکدیگر می‌گذارند. صدای گریه‌ی نوزاد شیرخواره‌ای را شنیده بود.
کفش‌های سفیدش قبایی از خون به تن کرده بودند.
***

صبا عنایتی
تابستان ۱۳۹۵

پیوند مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *