شیلان…

کمتر پیش میاد کتابی برام انقدر جذاب باشه که در طول مدت کمی بخونمش ،و کمتر پیش میاد با شخصیت اول کتاب همزاد پنداری کنم.

اولین راهیان نوری که با بچه های دانشگاه، در بسته های فرهنگی ما کتابی بود که تا همین چند روز پیش در کتابخوانه اتاقم در حال خاک خوردن بود، نمی داتم چه شد که توی این همه درگیر به سمت این کتاب رفتم و شروع به خواندنش کردم.

اتفاقاتی که برای یه نوجوان ۱۴-۱۵ ساله در طول مدت جنگ و اسارت کومله در این کتاب آمده به قدری شیرین و جذاب بود که یک دو روزی مرا درگیر خودش کرد.

شاید نقطه عطفداستان را بتوان بخشی دانست که شخصیت اول کتاب در زمان اسارت کومله با دختری کرد آشنا می شود که این دختر نقشی اساسی در زندگی این فرد بازی می کند.

شیلان که نام این دختر کرد بود، نمونه یک دختر تنها کردبود که به دنبال یک حامی بود و در اواسط داستان حامی خود را پیدا کرده و تمام تلاشش را می کند که این حامی را زنده نگه دارد.

در انطرف داستان رزمنده نوجوان ما که به شنام معروف بود،در تنهایی اسارت به دنبال یک همدم و همزبان می گشت ولی موانعی برای رسیدم به این همدم برایش وجود داشت.

خیلی از ما ها ، خیلی وقت ها ممکن است تنها و در اسارتی باشیم که فقط خود این اسارت را حس می کنیم و دنبال شیلان هستیم تا ما را از این تنهایی نجات دهد.

اما ایا تنها راه نجات ما شیلان است؟؟؟

پ.ن۱:پیشنهاد میکنم کتاب شنام(خاطرات کیانوش گلزار راغب)را حتما مطالعه فرمایید
پ.ن۲:کم کم به اربعین نزدیک می شویم…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *