زندگی در مسیر…قسمت چهارم

زندگی در مسیر، سفرنامه ای است از یک هفته شور و اشتیاق رسیدن به مولا در مسیری که تا در آن نباشی و زندگی نکنی، نمی توانی درک کنی که چه می گویم و چه دیده ام و چه حس کرده ام.

جمعه ۲۱ آذرماه ۹۳

خستگی بر تن مانده از پیاده روی شبانه باعث شده بود که صبح روز سوم مسیر در ساختمانی نزدیکی کربلا استراحت کنیم،ساختمانی که به نظر میومد خوابگاه بچه های پاکستانی باشه.

طی یک ساعت خوابی که در کنار بچه های پاکستانی می خواستیم داشته باشیم، هرچندوقت یکبار با صدای حرف زدن این دوستان چشمام باز می شد، مخصوصا زمانی که دونفرشون بالای سر من چیپس میخوردن و صدای خرد شدن این چیپس ها خیلی خوب و با کیفیت بسیار عالی توسط من شنیده می شد، بی انصاف ها حتی وقتی دیدن من دارم بهشون نگاه می کنم، تعارف هم نکردن، نگفتن شاید دلم بخواد.

نماز ظهر بود که به تیر ۱۳۵۰ رسیدیم، دیگه عملا وارد شهر کربلا شده بودیم.

مسجد امام جواد(ع) اولین مسجدی بود که توی اون زمان به چشممون اومد.با اینکه روز جمعه بود، نماز جماعت توی اون مسجد بزرگ برقرار شد. امام جماعت رو خدا خیرش بده، وقتی دید یه جمعیتی زیادی ادم خسته از سفر رسیده پشتش برای نماز ایستادن، خیلی شیک توی رکعت اول نمازش سوره جمعه و در رکعت دوم سوره منافقون رو خوند که ما حس نماز جمعه هم بهمون دست بده؛اما عملا دیگه بعد نماز چیزی ازمون نمونده بود.

استراحت کوتاه درون مسجد موجب اشنایی با چند زائر باصفا شد.از دانش آموزان مشهدی که بدون پاسپورت اومده بودن و خیلی راحت میشد باهاش ارتباط برقرار کرد، تا سربازی که از شهریار اومده بود و فکر میکرد جاشو گرفتیم ولی اخرسر با یه مشت و مال مشتی مارو بدرقه کرد.

مسیری که طی می کردیم تا محل اسکان توی کربلا برسیم،دقیقا همون خیابونی بود که انتهای به حرم حضرت عباس(ع)ختم میشد،اصلا حال ادما توی اون خیابون فرق میکرد، بعضیا مثل ما که قبلا هم اومدن ناخودآگاه اشکاشون روان می شد،بعضیا که دفعه اولشون بود،مات و مبهوت بودن، نمیدونستن باید چیکار کنن.

شاید در تمام طول سفرم ، بیشترین لذت رو توی همین لحظه بردم و تمام.

طبق پیش بینی ها خونه کهربایی اونقدر پر بود که فقط ساک هامون اونجا اسکان پیدا کنن، هرچند متوجه شدیم برخی از پا به سن گذاشته های کاروان تونسته بودن توی خونه جایی برای خودشون دست و پا کنن.

امید به اینکه یکی از اهالی شهر کربلا میاد مارو پیدا میکنه و با خودش میبره و ازمون پیذیرایی میکنه باعث شدن خیابون هارو یکی پس از دیگری پشت سر بزاریم، ولی خبری نبود، هرچند ما جای خواب پیدا کردیم.

پ.ن۱:شاید این اخرین قسمت باشه،ادامش چندان جداب نیست،شایدم قسمت بعدی بریم اخر داستان، شاید….

پ.ن۲:تجزبیات تلخ گذشته،شرایط سخت و پیچیده فعلی،مسلما باعث میشه یک ادم دست به عصا حرکت کنه و نباید بهش خورده گرفت.

 پ.ن۳:در صفحه ای از سالنامه ام که این خاطرات نوشته شده است، یادی شده از دانشجوی شهید حسین مقدم سلیمی و در بخش از وصیت نامه این شهید امده:

در راه مبارزه با نفس و هواهای شیطانی کوشا باشید

با هبادت خدای بزرگ،روزه گرفتن و نماز شب خواندن

سعی کنید عشق به خدا را در وجودتان شعله ور کنید

4 پاسخ به “زندگی در مسیر…قسمت چهارم”

  1. 🙂 خیلی قشنگ و ساده و بی ریا تعریف میکنید

  2. پاییزه گفت:

    با وجودی که کوتاه و اجمالی می نویسید اما قلمتون تجسم خوبی به خواننده میده…

  3. سلام خیلی وقت دیگه نمی نویسید ؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *