زندگی در مسیر…قسمت دوم

چهارشنبه ۱۹ آذرماه ۹۳

۷:۳۰ به وقت عراق پیاده روی ما به سمت کربلا آغاز شد؛جمعیتی که قصد این سفر رو کرده بودند تقریبا ۲ الی ۳ برابر پارسال بود،شاید حتی بیشتر.

ما یک گروه چهار نفره تشکیل دادیم که من و مهدی و حامد اقا و حاج اقا اعضای تشکیل دهنده این گروه بودیم،این وسط من کوچکترین فرد گروه بودم.فکر میکنم از ما چهارنفر فقط مهدی بود که تجربه پیاده روی اربعین رو نداشت.

زمین به خاطر بارون دیشب همچنان خیس بود،بارونی که باعث شده بود نماز صبحمون رو توی نجف در نزدیکی حرم بر روی یک فرش کاملا خیس بخونیم،که صفای خاص خودش رو داشت،حالا اینکه نماز مورد قبول واقع شده یا نه؟الله اعلم…

۹۰ تا ۹۰ تیر با بچه های قرارگزاشته بودیم که هم استراحت کنیم و هم همدیگرو ببینیم،هرچند این قرارها تا اخر مسیر چندان پایدار نبود.

شاید به راحتی نشه حال و هوای مسیر رو گفت،چه زائرین و چه افرادی که در مسیر به این زائرین خدمت می کردند.

برای خوردن همه چی بود،از نیمرو و لوبیا و شیر و خرما گرفته، تا لبو و چای مشتی و قهوه وحشتناک تلخ،همه اینها فقط بخشی از اغذیه ای بود که در موکب ها برای زائرین تدارک چیده بودن.

پیاده روی زمان خوبی بود که کمی با دوستان صحت کنیم و منی که کوچکترین عضور این گروه بودم بتونم تجربه کسب و کنم و نصیحتی بشنوم،که فکر میکنم خیلی هم مفید بود.

البته اتفاقات خاصی هم در مسیر بود، مثل کودک خردسال عراقی که خانواده خودش رو گم کرده بود و گریه می کرد و وقتی رفقای ایرانی ما به طرفش می رفتن و باهاش صحبت میکردن تا ارومش کنن، چون فارسی متوجه نمی شد، میترسید و بیشتر گریه می کرد….

تیر ۳۹۰ بود که انرژی روز اول به کمترین مقدار خودش رسید ،چندتا از بچه های هیآت زودتر با ماشین رفته بودن مثلا جا بگیرن که وقتی بچه ها رسیدن مشکل جا نداشته باشن،اما خودشون گم شدن و وقتی با رسیدیم زمانی صرف کردیم تا خود اونهارو پیدا کنیم.کم کم بچه هارو از گوشه کنار جمع میکردیم که شب کنار هم باشیم،

برنامه این بود که ساعت ۱ نصفه شب راه بیفتیم،ولی راس ساعت یک ، از حدود ده نفر که بودیم فقط همون گروه چهارنفری خودمون،بیدار شدیم،برخی از سن بالاها که صحبت از ادامه مسیر با ماشین میزدن،باقی بچه ها هم خوابیدن رو به پیاده روی در شب ترجیج دادن…

به شرط حیات ادامه دارد….

بی ربط:سعی کنیم در توهمات خود زندگی نکنیم..

یک پاسخ به “زندگی در مسیر…قسمت دوم”

  1. گمنام گفت:

    داشتم با نوشته هاتون تو ذهنم ترسیم میکردم
    باعث شد بیشتر دلتنگ نجف و کربلا بشم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *