زندگی در مسیر…قسمت اول

زندگی در مسیر، سفرنامه ای است از یک هفته شور و اشتیاق رسیدن به مولا در مسیری که تا در آن نباشی و زندگی نکنی، نمی توانی درک کنی که چه می گویم و چه دیده ام و چه حس کرده ام.

تقریبا بعد از گذشت سه ماه از سفر کربلا و پیاده روی اربعین به مرحله ای رسیده ام که می توانم خاطرات این سفر شیرین را بازگو کنم،سفری که هیچ گاه از یاد نخواهد رفت و اگر صدبار هم بری باز هم مشتاق رفتنی.

این مجموعه در چند قسمت منتشر می شود و امیدوارم بتوانم تمام جریاناتی که پتانسیل گفتن را در این فضا دارد بازگو کنم و اغار می کنم….

سه شنبه ۱۸ آذرماه ۹۳

فکر میکنم حدود ساعت ۱۱ صبح بود که جلوی مسجد ولایت جمع شده بودیم،همه بودند.

فضای خیلی خاصی بود ، حتی افرادی که کسی رو در این کاروان نداشتن هم در بین جمعیت بودن تا زائرهای کربلا رو راهی کنن، یک نمونه بنده خدایی بود که وقتی فهمید من هم جزو این کاروان هستم بهم گفت که توی کربلا یادش کنم، فکر میکنم اسمش حاج اقای خوانساری بود.

من هم این وسط سوتی داده بودم و دوربین رو خونه جا گذاشته بودم که بابا رفت و دوربین رو برام اورد.

مراحل کارت پرواز و مهر خروجی چندان در فرودگاه اذیتمون نکرد و این مراحل خیلی سریع انجام شد.

سالن انتظار فرودگاه صندلی به اندازه کاروان متحد و منسجم ما نداشت بنابراین تصمیم گرفتیم همان وسط بساط پهن کنیم و بنشینیم زمین.

مثلا فرودگاه بین المللی بود و مسافران خارجی میومدن و میرفتن و با تعجب به ما نگاه می کردن که چرا وسط فرودگاه این همه ادم نشستن زمین، حتی کار به جایی رسید که یکی از انتظامات فرودگاه اومد و تذکر داد و گفت:مثلا اینجا فرودگاه بین المللیه…

در حالی که ما منتظر بودیم تا مارا صدا کنن که به سمت هواپیما بریم و پرواز، زائران دیگری رو دیدیم که پروازشون تاخیر طولانی و چند ساعته ای داشته و نکته جالب اینجا بود که شرکت هواپیماییشون همون شرکت هواپیمایی ما بود.

با اینکه بلندگوی هواپیما شماره پرواز ما رو اعلام کرد و گفت به سمت گیت حرکت کنیم ولی با توجه به موضوع ذکر شده فکر نمیکردیم که به موقع پرواز کنیم و فکر میکنم برای اینکه مسئولین فرودگاه پاسخی به حرکت بساط پهن کردن در وسط فرودگاه را بدهند ما را به دورترین گیت خروجی تبعید کردن یعنی گیت ۲۶، تا کسی صدای اعتراض ما رو نسبت به تاخیر ۴ ساعته پرواز نشنود.

ساعت ۹ شب بعد از حدود ۵ ساعت تاخیر پرواز کردیم ، اتفاقات داخل هواپیمای ادامه حرکت و نهضت بچه ها در فرودگاه بود، که متاسفانه به دلایلی نمی توانم این شیرین بازی ها را بازگو کنم فقط همینقدر بگم که پرسنل هواپیما برای در امان بودن از دست رفقای ما سرویس دهیشون جلوی صندلی های ما خیلی سریع صورت می گرفت….

دور زدن توی خیابون ها نجف برای پیدا کردن هتل بخش دیگری از روز اول سفر ما بود، حدود ساعت ۲ شب که هتل پیدا شد و تازه فهمیدیم که چون ما دیر رسیدیم عزیزان هتل دار، هتل را شوهر داده اند و زائران دیگه ای بر تخت های ما در شب بارانی نجف خوابیده اند.

بعد از حدود نیم ساعت رفت و آمد،بر روی مبلی در لابی هتل خوابیدیم……

به شرط حیات ادامه دارد….

بی ربط: کاش می توانستیم کمی مسئولیت پذیر و تا حدی خوش قول باشیم…

2 پاسخ به “زندگی در مسیر…قسمت اول”

  1. سلام
    عهه چرا سانسور کردید !!!
    یعنی سوژه خوبی بودید ها وسط فرودگاه 🙂
    بی صبراه منتظر بقیه قسمت ها هستیم .. میشه تند تند بنویسید این وسط کسی از کنجکاوی و مشتاق بودن ادامه مطلب ناکام نشه و جان به جان آفرین تسلیم نکنه ؟

    • MoBiN گفت:

      سلام
      نوشتن وقت و حوصله می خواد
      سعی میکنم هفته ای یک قسمت از این سفرنامه رو منتشر کنم
      چندان نوشته هام خاص نیست که کسی از نخوندنش ناکام بمونه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *