دوران خوش خدمت…

شاید زمانی که شبانه مسیر دژبانی تا آسایشگاه را طی میکردم، هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم تا آخریم لحظه حضورم ، از  آسمان شب و ستاره های زیباش لذت ببرم.بعد از طی مسافتی ۷ ساعته از قزوین تا کرمانشاه و بازرسی بدنی و وسایل در ورودی پادگان ،تمام سختی هل و اتفاقاتی که ممکن بود در طول این دو ماه با انها روبرو بشوم را در ذهنم مرور کردم و به این موضوع فکر میکردم که امشب تنها شب راحتی و خواب راحت من در پادگان شهدای کرمانشاه هستش و از فردا دوران خوش خدمت اغاز خواهد شد.

صد دانه سرباز،دست به دسته        بی نظم و ترتیب ،یک جا نشسته

از شهرهای ایران همه هست         آورده اند با،ماشین دربست

پوشاکشان که ، رنگی به رنگی است    ساکی به دست و حیران و منگ است

به جرات میشه گفت مزخرفترین بازه زمانی این دو ماه ،همان روزهای اول بود ، روزهایی که این هزار و اندی سرباز هنوز تقسیم بندی درستی نشده بودند و هیچ کس خبر نداشت قراره چه اتفاقی بیفته ، هنوز هیچ کس لباسی تحویل نگرفته بود ، فقط گاهی وقتا یک مسول سبزپوش یا گاهی دیجیتالی پوش کل گردان را به خط میکرد و به قول خودشان توجیه می کردند ،هرچند ما متوجه نشدیم این توجیه ها بالاخره چه زمانی قرار است تمام شود چون از همان ساعات اول تا ساعات پایانی مسئولین در حال توجیه بودند،حالا اینجا باید بررسی کرد که ما توجیهات را خوب دریافت نمیکردیم یا توجیه کننده توانایی تبیین توجیهات خود را نداشت.

گردان دوم،شد سرنوشتم        گرهان شش در دفتر نوشتم

چل دانه کد هست در این گروهان     پیچیده سرباز،در صف ستون ها

ارشد و سلفی خیلی زیاد است       وقتی که رفتند، گرهان به باد است

grohan61

 مربی جنگ افزار شناسی بعد سکوت موقت کلاس اینطور صحبت خودش را ادامه داد:”فرق است میان نتوانستن و نخواستن،و شما نشان دادید که نمیخواهید.”

شاید همین جمله بهترین توصیف در مورد گروهان ما بود،گروهانی که تا ۱۰ روز ابتدایی فرمانده ای نداشت و طی همین مدت چندین ارشد عوض کرد،همین نبود فرمانده باعث شده بود که بفیه فرمانده گروهان ها به ما ،مثل بچه یتیمی نگاه کنند که باید دستی سرش بکشند ، برای همین هر یک احساس مسئولیت می کردند و دستوری صادر می کردند ، برای مثال فرمانده اول از جلو نظام ،می داد و ما باید به همین شکل می ماندیم تا فرمانده ی دیگری تشریف بیاورند تا دستور ، خبر دار ، را صادر نماید.

در چنین گروهانی دوستان ترک با توجه به اینکه درصد بیشتری از بچه های گروهان را تشکیل می دادند،حتی بیشتر از گردهای خود کرمانشاه و اطراف،توانسته بودند قدرت در گروهان به دست بگیرند، از ارشد گروهان گرفته تا ارشد بهداشت و امار ،حتی در سلف هم نماینده داشتند و همین موضوع باعث شده بود در برخی اوقات درگیری های خفیفی بین ترک و کرد به وجود بیاد، با این حال همه بچه ها برادرانه در کنار هم در آسایشگاه و گروهان دوران آموزشی را طی میکردند.

grohan612

رزم انفرادی خیلی خشن بود        کل کلاسم بر روی شن بود

هر روز بستم ان نعل اسبی        فانسقه محکم بسته به چسبی

هر لجظه هر ان ،چپ چپ عقب گرد    تا ان جداول، هر رو و برگزد

در مشق صف جمع،الله اکبر         پرتاب سر کن،پاینده رهبر

در صف دوم، فرد چهارم        تک میزنی تو،این بار دوم

دوران اموزشی برا خلاف ان چیزی که انتظار داشتم ، خیلی روانتر و ساده تر بود ، با اینکه در برخی کلاس سختی بیشتری متحمل می شدیم ولی برخورد خوب مربیان باعث می شد خستگی ناشی در تمرینات خیلی آزاد دهنده نباشه و وقت زودتر بگذره،هرچند اینجا هم مثل دوران دانشجویی امکان پیچوندن کلاس ها بود و بچه ها با دلایلی مثل کار کردن در دفتر گردان یا برگه استعلاجی داشتن و یا حتی معاف از رزم بودن ،کلاس هایی که نسبت به بقیه کلاس ها سختی بیشتری داشت را میپیچاندند،خود من به خاطر همین بحث معاف ار رزم بودن ، توانسته بودم استراحت خیلی بیشتری نسبت به بقیه دوستان داشته باشم ، مثل کلاس پیاده روی شبانه که دوستان حدودا دو ساعت در هوای سرد پادگان در شب و با تمام تجهیزات نظامی مثل جلیقه نظامی و کلاه آهنی و اسلحه کلاشینکف و حتی برخی مواقع با ماسک شیمیایی پیاده روی کردند ولی با خیال راحت در تمام این مدت بر روی تخت دراز کشیدم و استراحت کردم که بچه ها بعد از پیاده روی حسابی از خجالت بنده دراومدن.

reje

شاید گروهان ما به گفته مسئولین گردان جزو بی نظم ترین گروهان چند دوره اخیر بود(هرجند که در پایان دوره،گروهان دیگری با پیشی گرفتن از ما به مقام اول بی نظمی رسید)ولی توانسته با بهترین رژه را در کل پادگان ارائه بده که مورد تشویق شخص فرمانده پادگان هم قرار گرفت و فکر میکنم این رژه خوب تنها به خاطر فرماندهی بود که بعد از ۱۰ روز با تمام مشکلاتی داشت فرماندهی گروهان را قبول کرد و بچه ها با جان و دل برای موفقیت این فرمانده و گروهان تلاش کردند.وگرنه در باقی موارد بچه ها خیلی اهمیت به کلاس ها نمی دادند،این وضعیت بی نظمی به حدی بود که با توجه به اینکه دفتر فرمانده گردان در آسایشگاه ما واقع شده بود،بقیه کادری و فرمانده گروهان ها وقتی به آسایشگاه ما نزدیک و وارد می شدند خیلی انتظار ،احترام نظامی نداشتند.

حسینیه

در پادگان اگر خیلی هم روابط عمومی بالایی داشته باشی و توانسته باشی افراد زیادی رو به سمت جذب کنی باز هم تنهایی و نیاز داری بعضی اوقات خلوت کنی،دل تنگ می شی ، دل تنگ خانه ، پدر ، مادر ، خواهر و ….. تنها جایی که در پادگان شهدا آرامش داشت و بچه ها واقعا با اشتیاق وارد انجا می شدند ، حسینیه بود ،حسینیه ای که حالا به واسطه دو شهید گمنامی که داشت حال و هوای دلنشین تری به خودش گرفته بود. در حسینیه کسی به خاطر گریه تنهایی مسخره ات نمی کرد،کسی به خودش اجازه نمی داد خلوت فرد دیگری رو برهم بزند.شاید ارامش این حسینیه علاوه بر حضور شهدا به خاطر پاکی دل اون نمازشب خوان هایی بود که با خلوص دل با خدای خودشون راز و نیاز می کردند.

پادگان دانشگاه صبر و تحمل

به جرات میشه گفت، دوران خدمت ،مخصوصا دو ماه ابتدایی ان که معمولا برای بحثهای آموزش های مقدماتی رزمی هستش،بهترین دوران زنگی هر پسری هستش،دورانی که فرد به مدت دو ماه به دور از هر نوع انرژی منفی که در شهرهای ما وجود دارد،می تواند کمی به خودش،گذشته اش و اینده اش فکر کند و خودسازی کند.این فرد باید بتواند قدرت تحمل خودش را بالا ببرید تا بتواند دوماه در کنار ادمهایی زندگی کند که ممکن است حتی هم شهری و هم محله ای او نیستند و گاهی اوقات حتی هم زبانش هم نیستند،باید بتواند با صبر سختی های این دوران را بگذراند و خودش را برای تاثیر گذاری بهتر در جامعه اماده کند.این دو ماه ، ماه رمضانی است که اگر گذشت ،دیگر به دست نخواهد آمد.

photo0021

این صحنه هایی ، از خاطراتی است       کز بازگشتش، حرفی میان نیست

از لجظه های درد جدایی                     تنها گرفته بنشته جایی

از خنده های ، شادی سراسر              از گریه های ، دوری مادر

از دوستان یکرنگ و خاکی                   آنها که دارند دلهای پاکی

از گفتگو ها بر روی یک تخت                 صحبت شده از ، اقبال  و هم بخت

از پادگانی با وسعت دشت                 عهد ولایت ، در ساعت هشت

کاش این دو ماهه پایان نیابد               پایان دوره اصلا نیاید

چشمی تو واکن، هان ای برادر            دنیای تو هست دستور تا سر

دستور دین را جاری بفرما                  صاحب زمان را یاری بفرما

روزی بیاید در پادگانش                      با دست خالی افتم به پایش

photo0002

پ.ن:شعر ها از هم دوره ای عزیزم داریوش جعفری

کاملا بی ربط:این روزها دنبال بهانه ام

برای دیدن تو

حتی به همین اندازه کم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *