حکایت یک مرد…

siHnwW_535

به نجار گفت:
می توانی دری برایم بسازی؟
نجار پرسید:
برای کجا؟
مرد پاسخ داد:
برای در ورودی خانه ام.
نجار پرسید:
مگر در خانه ات چه شده؟
مرد گریست…

ای تربت گم گشته ات….

 

8 پاسخ به “حکایت یک مرد…”

  1. مبتلا گفت:

    گاهی فقط باید جان داد.. زیر سنگینی بعضی داغ ها…

  2. ونووس گفت:

    مـــــادر و در …

  3. محب الزهرا گفت:

    جانم فدای مادر…

  4. شهادت گفت:

    این زمین است ونگاهش به هوا بد بین است
    و نگاهش به یتیمان این است….

  5. نقل قول گفت:

    سلام
    باتشکر از ارسال مطلب به سایت “نقل قول”
    مطلب شما با لینک زیر منتشر شد:
    http://www.naghleghol.ir/index.php/short-2/535-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87%D8%9F
    با لینک سایت نقل قول دوستان خود را با پاتوق وبلاگنویسان ارزشی آشنا سازید/.

  6. با سلام و صلوات

    دو، سه عکس و متن را میزنم به هم میگویند بهمان طراح!!![تعجب]
    شروع به کار کردیم و سعی میکنیم هر روز بروز باشیم
    منتظر نظرات شما دوست گرامی…

    یاعلی مدد[گل]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *