بی علمــــدار شـــدن، رنگ پریـــدن دارد

ALMDARدرکشوری شاهی بودکه برای سرگرمی خود بازی ای ساخت که دونفربرروی سنگ ترازوروندوهرکس که وزنش کم بودکشته شود؛ازبخت بد۲تارفیق روبه روی هم افتادن ؛یکی ازانهابرای اینکه رفیقش زنده بماند۱۰روزغذانخوردوروزمسابقه خودراسبک گرفت غافل ازاینکه رفیقش به پای خودش وزنه وصل کرده بود.
وقتی به این داستان نگاه میکنم، به یاد ادم های به اصطلاح ذغدغه مندی میفتم که خود را دغدغه مند معرفی میکنند و سالها در کنارت کار میکنند ولی وقت نیاز کاملا عوض می شوند، ادمهایی که اگر پاس صحبتشان بشینی جز حرف های خوب نمیشنوی ولی سربزنگاه تو خالی از آب درمیان، در این شرایط است که شاعر میگوید:
چون دوست دشمنی کرد دیگر چه میتوان گفت
با یار نا جوانمرد دیگر چه میتوان گفت

در شهر خالی از مرد، با خاطری پر از درد
دیگر چه میتوان کرد، دیگر چه میتوان گفت

در این شرایط است که وقتی از ادم دغدغه مند صحبت به میان میاد باید یاد عباس بیفتیم، که دغدغه یعنی عباس
حق بده، دست به سوی کمرش بُرد حسین
داغ تـو داغ بزرگـی ست، خمـیـــدن دارد

اضطراب حرم از تشنگی مشک تو نیست
بی علمــــدار شـــدن، رنگ پریـــدن دارد

پ.ن۱:این نوشته مخاطب خاص دارد
پ.ن۲:بی شرف ها به بهشت نمیروند
پ.ن۳:در یک جامعه بیمار ،سالم ها بیمار محسوب می شوند .
( فردریش نیچه )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *