اینکه چی شد و چطور اینجا رو شروع کردم خودم هم دقیقا نمی دونم ، ولی میدونم تنها جایی که میشه راحت حرف زد همینجاست هنوز درس توی رشته آی تی تموم نشده بود که خودم رو مشغول کار توی رسانه کردم و شدم یک ادم رسانه ای، خبرنگار ، عکاس و حتی مدیر یک پایگاه خبری البته این وسط دستی هم توی کار طراحی گرافیک و وب بردم و کارهای چندرسانه ای هم کلیک زدم و امروز به عنوان یک کارشناس فناوری اطلاعات مشغول یک کار جهادی هستم برخلاف چهره غلط اندازم سن زیادی ندارم ، متولد 7 رمضان یا 23 اسفند اولین سال دهه هفتاد. اینجا از همه چی مینویسم، دل نوشته ، سفرنامه ، تحلیل ، یادداشت و ....
tele ins
دوران خوش خدمت…

دوران خوش خدمت…

۱۳۹۵ دی ۰۳

شاید زمانی که شبانه مسیر دژبانی تا آسایشگاه را طی میکردم، هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم تا آخریم لحظه حضورم ، از  آسمان شب و ستاره های زیباش لذت ببرم.بعد از طی مسافتی ۷ ساعته از قزوین تا کرمانشاه و بازرسی بدنی و وسایل در ورودی پادگان ،تمام سختی هل و اتفاقاتی که ممکن بود در طول این دو ماه با انها روبرو بشوم را در ذهنم مرور کردم و به این موضوع فکر میکردم که امشب تنها شب راحتی و خواب راحت من در پادگان شهدای کرمانشاه هستش و از فردا دوران خوش خدمت اغاز خواهد شد.

صد دانه سرباز،دست به دسته        بی نظم و ترتیب ،یک جا نشسته

از شهرهای ایران همه هست         آورده اند با،ماشین دربست

پوشاکشان که ، رنگی به رنگی است    ساکی به دست و حیران و منگ است

به جرات میشه گفت مزخرفترین بازه زمانی این دو ماه ،همان روزهای اول بود ، روزهایی که این هزار و اندی سرباز هنوز تقسیم بندی درستی نشده بودند و هیچ کس خبر نداشت قراره چه اتفاقی بیفته ، هنوز هیچ کس لباسی تحویل نگرفته بود ، فقط گاهی وقتا یک مسول سبزپوش یا گاهی دیجیتالی پوش کل گردان را به خط میکرد و به قول خودشان توجیه می کردند ،هرچند ما متوجه نشدیم این توجیه ها بالاخره چه زمانی قرار است تمام شود چون از همان ساعات اول تا ساعات پایانی مسئولین در حال توجیه بودند،حالا اینجا باید بررسی کرد که ما توجیهات را خوب دریافت نمیکردیم یا توجیه کننده توانایی تبیین توجیهات خود را نداشت.

گردان دوم،شد سرنوشتم        گرهان شش در دفتر نوشتم

چل دانه کد هست در این گروهان     پیچیده سرباز،در صف ستون ها

ارشد و سلفی خیلی زیاد است       وقتی که رفتند، گرهان به باد است

grohan61

 مربی جنگ افزار شناسی بعد سکوت موقت کلاس اینطور صحبت خودش را ادامه داد:”فرق است میان نتوانستن و نخواستن،و شما نشان دادید که نمیخواهید.”

شاید همین جمله بهترین توصیف در مورد گروهان ما بود،گروهانی که تا ۱۰ روز ابتدایی فرمانده ای نداشت و طی همین مدت چندین ارشد عوض کرد،همین نبود فرمانده باعث شده بود که بفیه فرمانده گروهان ها به ما ،مثل بچه یتیمی نگاه کنند که باید دستی سرش بکشند ، برای همین هر یک احساس مسئولیت می کردند و دستوری صادر می کردند ، برای مثال فرمانده اول از جلو نظام ،می داد و ما باید به همین شکل می ماندیم تا فرمانده ی دیگری تشریف بیاورند تا دستور ، خبر دار ، را صادر نماید.

در چنین گروهانی دوستان ترک با توجه به اینکه درصد بیشتری از بچه های گروهان را تشکیل می دادند،حتی بیشتر از گردهای خود کرمانشاه و اطراف،توانسته بودند قدرت در گروهان به دست بگیرند، از ارشد گروهان گرفته تا ارشد بهداشت و امار ،حتی در سلف هم نماینده داشتند و همین موضوع باعث شده بود در برخی اوقات درگیری های خفیفی بین ترک و کرد به وجود بیاد، با این حال همه بچه ها برادرانه در کنار هم در آسایشگاه و گروهان دوران آموزشی را طی میکردند.

grohan612

رزم انفرادی خیلی خشن بود        کل کلاسم بر روی شن بود

هر روز بستم ان نعل اسبی        فانسقه محکم بسته به چسبی

هر لجظه هر ان ،چپ چپ عقب گرد    تا ان جداول، هر رو و برگزد

در مشق صف جمع،الله اکبر         پرتاب سر کن،پاینده رهبر

در صف دوم، فرد چهارم        تک میزنی تو،این بار دوم

دوران اموزشی برا خلاف ان چیزی که انتظار داشتم ، خیلی روانتر و ساده تر بود ، با اینکه در برخی کلاس سختی بیشتری متحمل می شدیم ولی برخورد خوب مربیان باعث می شد خستگی ناشی در تمرینات خیلی آزاد دهنده نباشه و وقت زودتر بگذره،هرچند اینجا هم مثل دوران دانشجویی امکان پیچوندن کلاس ها بود و بچه ها با دلایلی مثل کار کردن در دفتر گردان یا برگه استعلاجی داشتن و یا حتی معاف از رزم بودن ،کلاس هایی که نسبت به بقیه کلاس ها سختی بیشتری داشت را میپیچاندند،خود من به خاطر همین بحث معاف ار رزم بودن ، توانسته بودم استراحت خیلی بیشتری نسبت به بقیه دوستان داشته باشم ، مثل کلاس پیاده روی شبانه که دوستان حدودا دو ساعت در هوای سرد پادگان در شب و با تمام تجهیزات نظامی مثل جلیقه نظامی و کلاه آهنی و اسلحه کلاشینکف و حتی برخی مواقع با ماسک شیمیایی پیاده روی کردند ولی با خیال راحت در تمام این مدت بر روی تخت دراز کشیدم و استراحت کردم که بچه ها بعد از پیاده روی حسابی از خجالت بنده دراومدن.

reje

شاید گروهان ما به گفته مسئولین گردان جزو بی نظم ترین گروهان چند دوره اخیر بود(هرجند که در پایان دوره،گروهان دیگری با پیشی گرفتن از ما به مقام اول بی نظمی رسید)ولی توانسته با بهترین رژه را در کل پادگان ارائه بده که مورد تشویق شخص فرمانده پادگان هم قرار گرفت و فکر میکنم این رژه خوب تنها به خاطر فرماندهی بود که بعد از ۱۰ روز با تمام مشکلاتی داشت فرماندهی گروهان را قبول کرد و بچه ها با جان و دل برای موفقیت این فرمانده و گروهان تلاش کردند.وگرنه در باقی موارد بچه ها خیلی اهمیت به کلاس ها نمی دادند،این وضعیت بی نظمی به حدی بود که با توجه به اینکه دفتر فرمانده گردان در آسایشگاه ما واقع شده بود،بقیه کادری و فرمانده گروهان ها وقتی به آسایشگاه ما نزدیک و وارد می شدند خیلی انتظار ،احترام نظامی نداشتند.

حسینیه

در پادگان اگر خیلی هم روابط عمومی بالایی داشته باشی و توانسته باشی افراد زیادی رو به سمت جذب کنی باز هم تنهایی و نیاز داری بعضی اوقات خلوت کنی،دل تنگ می شی ، دل تنگ خانه ، پدر ، مادر ، خواهر و ….. تنها جایی که در پادگان شهدا آرامش داشت و بچه ها واقعا با اشتیاق وارد انجا می شدند ، حسینیه بود ،حسینیه ای که حالا به واسطه دو شهید گمنامی که داشت حال و هوای دلنشین تری به خودش گرفته بود. در حسینیه کسی به خاطر گریه تنهایی مسخره ات نمی کرد،کسی به خودش اجازه نمی داد خلوت فرد دیگری رو برهم بزند.شاید ارامش این حسینیه علاوه بر حضور شهدا به خاطر پاکی دل اون نمازشب خوان هایی بود که با خلوص دل با خدای خودشون راز و نیاز می کردند.

پادگان دانشگاه صبر و تحمل

به جرات میشه گفت، دوران خدمت ،مخصوصا دو ماه ابتدایی ان که معمولا برای بحثهای آموزش های مقدماتی رزمی هستش،بهترین دوران زنگی هر پسری هستش،دورانی که فرد به مدت دو ماه به دور از هر نوع انرژی منفی که در شهرهای ما وجود دارد،می تواند کمی به خودش،گذشته اش و اینده اش فکر کند و خودسازی کند.این فرد باید بتواند قدرت تحمل خودش را بالا ببرید تا بتواند دوماه در کنار ادمهایی زندگی کند که ممکن است حتی هم شهری و هم محله ای او نیستند و گاهی اوقات حتی هم زبانش هم نیستند،باید بتواند با صبر سختی های این دوران را بگذراند و خودش را برای تاثیر گذاری بهتر در جامعه اماده کند.این دو ماه ، ماه رمضانی است که اگر گذشت ،دیگر به دست نخواهد آمد.

photo0021

این صحنه هایی ، از خاطراتی است       کز بازگشتش، حرفی میان نیست

از لجظه های درد جدایی                     تنها گرفته بنشته جایی

از خنده های ، شادی سراسر              از گریه های ، دوری مادر

از دوستان یکرنگ و خاکی                   آنها که دارند دلهای پاکی

از گفتگو ها بر روی یک تخت                 صحبت شده از ، اقبال  و هم بخت

از پادگانی با وسعت دشت                 عهد ولایت ، در ساعت هشت

کاش این دو ماهه پایان نیابد               پایان دوره اصلا نیاید

چشمی تو واکن، هان ای برادر            دنیای تو هست دستور تا سر

دستور دین را جاری بفرما                  صاحب زمان را یاری بفرما

روزی بیاید در پادگانش                      با دست خالی افتم به پایش

photo0002

پ.ن:شعر ها از هم دوره ای عزیزم داریوش جعفری

کاملا بی ربط:این روزها دنبال بهانه ام

برای دیدن تو

حتی به همین اندازه کم!

یقین…

یقین…

۱۳۹۵ مهر ۰۶

پیش نوشت: داستانی از خواهرم که در جشنواره ادبیات داستانی بسیج امسال مورد تقدیر واقع شد.

بسم رب ابراهیم

درهای ورودی مسجدالحرام از دور دیده می‌شدند. سرش را از میان جمعیت بالا کشید تا شاید بتواند گوهر آن صدف را ببیند. حاج‌آقا ، روحانی کاروان، قبل از رسیدن به مسجد کاروان را متوقف کرد. دل توی دلش نبود ساره. حالا چه وقت ایستادن بود؟
– نزدیک مسجدالحرام که شدیم، سرتان را پایین نگه دارید. مستقیم نگاه نکنید. وقتی به کعبه رسیدیم بهتان می‌گویم. شما بار اول است که می‌آیید، چشمتان که به خانه‌ی کعبه خورد، هر دعایی بکنید مستجاب می‌شود.
ساره نگاهش را دوخت به کفش‌های سفیدی که از بازار بزرگ خریده بود، همان روزی که آخرین امتحان ترمش را داده بود و با فراغ بال مشغول خریدهای سفرش شده بود. یادش آمد که امتحان سختی بود، بر سر جواب یکی از سوال‌ها مردد بود. فقط ۵ دقیقه تا پایان امتحان باقی مانده بود و او باید انتخاب می‌کرد. مثل همین حالا. اولین دعایش چه باید باشد؟ هنوز داشت به کفش‌های سفیدش نگاه می‌کرد که حاج‌آقا گفت بایستند. چیزهای دیگری هم گفت اما ساره نشنید. دست‌هایش را در هم گره کرده بود و با تردیدهایش درگیر بود. حاج‌آقا گفت که می‌توانند سرهایشان را بالا بگیرند. وقت تحویل برگه‌ی امتحان بود. خانه‎ی سیاه‌پوش از میان امواج خروشان سپید به او نگاه می‌کرد.
– خدای ابراهیم و ساره! می‌دانم که جهانی در پس این جهان منتظر ماست. می‌دانم، می‌دانم که روزی خواهد آمد که مادر از هول آن روز فرزند شیرخواره‌اش را از یاد می‌برد و وا می‌گذارد. اما می‌خواهم قلبم مطمئن شود. از تو یقین می‌خواهم.
***
مشعرالحرام در گرمای بی‌سابقه‌ای می‎‌سوخت. کاروان در روز عید قربان عازم صحرای منی شد. جمرات در پیش رو بود.
– چه کسی را باید در جمره عقبه سنگ بزنم؟
ساره از رویارویی با خویشتن هراس داشت. از اینکه نکند خودش شیطان بزرگ باشد. از اینکه سنگش به شیطان بزرگ نرسد. کفش‌های سفید ساره جامه‌ای از غبار در بر کرده بودند.
***
به دنبال بطری آب دست در کیفش کرد.
– کاش دو تا بطری برداشته بودم.
بطری خالی را به انتهای کیفش لغزاند و به دنبال هم کاروانی‌هایش در ازدحام جمعیت جلو رفت. فاصله‌ها تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شد. حاج‌آقا صلوات فرستاد. ساره دیگر با پای خودش راه نمی‌رفت. انگار همه‌ی جمعیت ساره شده بودند و ساره، یک‌تنه، همه‌ی جمعیت. اما نه از آن تنه‌های درختان سالخورده که می‌شود به اعتماد سایه‌شان تابستان را در کنارشان آسود، بلکه تنه‌ای لرزان، ناپایدار و دادخواه.
جمعیت در هم فرو می‌رفت. چونان دریایی که امواج بلندتر، امواج کوتاه‌تر را می‌بلعند، حاجیان ضعیف‌تر در زیر پای حاجیان قوی‌تر بر خاک می‎‌شدند. همه به دنبال کورسوی امیدی بودند برای خلاصی. چه فرقی می‌کرد که پایشان را بر دهان انسانی دیگر بگذارند یا دنده‌هایش را در قلبش فرو کنند؟ چه اهمیتی داشت چه کسی ضجه می‌زند؟ باید خویشتن را نجات داد، باید زنده ماند، باید از این مهلکه فرار کرد.
***
لبخند کبودی روی لبان ساره جا خوش کرده بود. تردیدش را داده بود و در عوضش آدم‌هایی را دیده بود که به دنبال دستاویزی برای نجات پا بر گلوی یکدیگر می‌گذارند. صدای گریه‌ی نوزاد شیرخواره‌ای را شنیده بود.
کفش‌های سفیدش قبایی از خون به تن کرده بودند.
***

صبا عنایتی
تابستان ۱۳۹۵

پیوند مرتبط

برگشت به وبلاگ نویسی؛شروع دوباره ی دوران شکوفایی فکری..

برگشت به وبلاگ نویسی؛شروع دوباره ی دوران شکوفایی فکری..

۱۳۹۵ تیر ۲۵

تقریبا ۲-۳ سال قبل بود اثرات نظرات و یادداشت های خودم را در وبلاگم به طور محسوس در چند مقطع مختلف در سطح دانشگاه دیدم،مثل بحث حذف شدن شهدای گمنام از نقشه راهنمای دانشگاه آزاد و حتی دعواهای ان دوران در تشکل های دانشجویی؛البته مثال های دیگر هم وجود دارد که دوستان به وسیله ی وبلاگ های خود باعث نشان دادن واکنش از طرف مسئولین دانشگاه شدند.

این موارد مربوط به همین چند سال اخیر است،در حالی که مشابه آن در سطح جامعه مخصوصا همین شهر قزوین بسیار دیده شده که افراد با وبلاگ های خود جریان های مختلفی را مدیریت کردند و حتی مسئولین را وادار به واکنش کردند.

اما در حال حاضر شرایط وبلاگ نویسی ،در همین شهر خودمان چگونه است؟

به عقیده ی بنده فعالین حوزه ی فضای مجازی همانطور که در زندگی حقیقی خود دارای یک هویت مشخص هستند ، در دنیای مجازی نیز به این هویت نیاز دارند،البته اگر هدف از فعالیت تاثیرگذاری باشد.هرچند منظور از هویت مشخص در فضای مجازی، هویت شناسنامه ای افراد نیست ، بلکه آن هویتی است که افراد قرار است با آن شناخته شوند و مخاطبین به ان رجوع کنند.

در شرایط فعلی ابزاری مثل تلگرام،ایستاگرام و حتی پیش از اینها گوگل پلاس ،فیسبوک و حتی شبکه های اجتماعی داخلی توانایی هویت بخشی به یک فعال فضای مجازی را ندارند؛در فضایی مثل تلگرام که ماهیت اصلی آن صهیونیستی می باشد ، هیچ وقت نمی تواند یه یک ایرانی هویت ببخشد و در زمینه کاربری این نرم افزار نیز فضای بحث گونه آن اجازه تفکر عمیق را در خیلی مواقع از کاربران می گیرد.

شبکه اجتماعی اینستاگرام که حول محور اشتراک تصاویر مخاطبان خود را مشغول کرده ،با معتاد کردن کردن مخاطبین به کسب لایک های بیشتر برای تصاویر خود عملا یک دنیای پوچ مجازی را برای فعالین و کاربران ایجاد کرده است.

البته در اینکه باید برای این فضاها جایگزین های بومی تعریف شود هیچ شکی نیست ، ولی هیچ کدام از انها نیز به تنهایی توانای هویت بخشی مجازی را ندارند.

اما در این میان شاید تنها یک صفحه دو ستونه وبلاگ که می توان آن را به دفترچه یادداشت مجازی تشبیه کرد بتواند بخش زیادی از هویت مجازی یک فرد را تشکیل دهد؛ صفحه ای که کاربران برای جذب مخاطب بیشتر جهت مطالعه مطالب خود نیاز به نو آوری ،مطالعه و آموزش و … دارند که خود این روند نه تنها به شکل گیری یه دفترچه یادداشت مجازی خوب تبدیل می شود ، بلکه خود فرد را نیز به سطح بالاتری از فکر کردن و عمل کردن سوق می دهد.

در سالهای اخیر با برگزاری جشنواره های وبلاگ نویسی مختلف در موضوعات بی ربط و باربط باعث شده وبلاگ نویسی به یک امر سطحی و غیرقابل تاثیر بدل شود و افراد برای بهتر دیده شدن به فضای هایی با تکنولوژی های جدید مهاجرت کردند.

تاثیر این مهاجرت و وبلاگ های خاک گرفته دوستان را به صورت کاملا مشهود می توان در سایت های خبری ،شبکه های اجتماعی و حتی سطح جامعه و رفتار مسئولین مشاهده کرد.

بازگشت به دوران وبلاگ نویسی برگشت به عقب نیست ، بلکه شروع دوباره ی دوران شکوفایی فکری فعالین و کاربرانی است که قصد دارند با ابزارهای فضای مجازی در مسیر انقلاب اسلامی حرکت کنند.

کاملا بی ربط:یک عمر کشیدی نفس اما نکشیدی
آهی که از آیینه غباری بزداید

ماجرای من وحاج اقا…

ماجرای من وحاج اقا…

۱۳۹۵ خرداد ۲۱

مقدمه:این داستان واقعی است و تنها اسامی و سمت اشخاص تغییر کرده است…

فتاح صورتش قرمز شده بود. با عصبانیت و پر استرس اومد سمت من و داد زد: “گند زدی!” من که هنوز خیلی قضیه رو جدی نگرفته بودم، حالت فتاح برام خنده دار بود و یه نیشخند زدم. نیشخند من باعث شد فتاح با شدت و حدت بیشتری من را سین جین کند.
فتاح عادت داشت پنجشنبه ها ظهر خونه باشه ولی اون روز بخاطر من تا ۶ بعد از ظهر مونده بود و بقیه ی بچه ها رو هم نگه داشته بود. تقریبا همه رو! نگاه های سنگین بچه ها رو کاملا حس می کردم. بخاطر همین رو کرد به یکی از بچه ها و گفت: «درسته مقصره ولی براش چای بیارید!» با خونسردی داشتم چای می خوردم که یکی از بچه ها اومد جلو و ازم پرسید: کی گفته شما رو بیارن اینجا؟ گفتم: حاج آقا! از قیافه اش معلوم بود که تعجب کرده. هرکس دیگه هم جای اون بود تعجب می کرد. فقط کافی بود یه نفر چشمش به قیافه و سر و وضع من بیفته، درجا پیش خودش فکر می کرد اینم جزو اوناست! اما الان کار به جایی رسیده بود که خود حاجی وارد عمل شده بود. برای اولین بار تو همچین وضعیتی قرار گرفته بودم و این اتفاقات برام جذاب بود.
فتاح با اضطراب منتظر پیغام و دستور حاجی بود اما خبری نشد. بالاخره تصمیم گرفت یه تعهد ازم بگیره تا صبح شنبه که قرار شد دوباره بیام اینجا آشوب نکنم! شنبه صبح طبق تعهدی که داده بودم رسیدم اونجا. فکر می کردم زود قضیه حل بشه و برم سر کار ولی انگار قضیه جدی شده بود. بعد نیم ساعت معطلی با یکی از بچه ها رفتیم پیش حاج آقا. حاجی تقریبا یه ربع باهام حرف زد و اصرار داشت که نصیحتم بکنه. آخرش هم گفت: با توجه به اینکه بدون سوءنیت این کارو کردی قضیه رو همینجا ختم می کنم. برو پیش آقای پارسا تا کارات رو انجام بده.
نیم ساعت طول کشید تا پارسا رو ببینیم. همون اول یه نگاه بهم انداخت و گفت: می دونی چه کار اشتباهی کردی؟ تو همه برنامه های ما رو بهم زدی. می تونم علی الحساب بدم…لا اله الاالله! با همون لبخند و خونسردی همیشگیم گفتم: نه نمی دونستم. آروم تر که شد ازم پرسید مجردی یا متاهل؟ گفتم: مجردم. گفت :”همینه که دست به این کارا می زنی دیگه اگه متاهل بودی که دنبال این کارا نمی رفتی.” تا نوشته هاش رو تکمیل کنه چندبار تکرار کرد:” پسرم برو ازدواج کن!”
آخرش تو یه تیکه کاغذ پاره پوره نوشت که فلانی می تونه بره. حتی اونی که باهام اومده بود تا نگاش به کاغذ افتاد نتونست جلوی خنده اش رو بگیره.
حالا دیگه بهم ثابت شده بود که فقط و فقط این کارا رو بخاطر نشون دادن حد و حدود ساختگی خودشون انجام دادن وگرنه پخش کردن یه خبر -که به خودشون بی ربط هم نبود- این همه بروبیا نداشت.

پ.ن۱:کاش بعضی اوقات به این فکر میکردیم که شاید جایی که نشستیم جای ما نباشد(مخاطب خاص)

پ.ن۲:تشکر ویژه از رفیق عزیزم مهدی آقاجانی

کاملا بی ربط:یه ایده انقدر باید ساده باشه که به فکر هیچ کس نرسه

آخوند انقلابی

آخوند انقلابی

۱۳۹۵ خرداد ۱۴

سه ظرف حلیم و دمنوش صبحونه ی یک روز تعطیل در کنار مادر بزرگ و صحبت در مورد فامیل

–فلانی قزوین نیومد؟

–نه شوهرش رفته باز ماموریت..

–بازم ماموریت.خوبه حالا وزیر و وکیل نیست

–خب عربیش خوبه توی سوریه بهتر از بقیه میتونه کمک باشه

–اخه اینطوری که نمیشه زندگی کرد

مادربزرگ:”برای همین جور زندگی رفته اخوند شده دیه

 

کاملا بی ربط:

چقدر فرق است بین اینکه ” سرت ” را به دامن دخترت بگذاری ، تا این که ”سرت ” را  به دامن دخترت بگذارند….