اینکه چی شد و چطور اینجا رو شروع کردم خودم هم دقیقا نمی دونم ، ولی میدونم تنها جایی که میشه راحت حرف زد همینجاست هنوز درس توی رشته آی تی تموم نشده بود که خودم رو مشغول کار توی رسانه کردم و شدم یک ادم رسانه ای، خبرنگار ، عکاس و حتی مدیر یک پایگاه خبری البته این وسط دستی هم توی کار طراحی گرافیک و وب بردم و کارهای چندرسانه ای هم کلیک زدم و امروز به عنوان یک کارشناس فناوری اطلاعات مشغول یک کار جهادی هستم برخلاف چهره غلط اندازم سن زیادی ندارم ، متولد 7 رمضان یا 23 اسفند اولین سال دهه هفتاد. اینجا از همه چی مینویسم، دل نوشته ، سفرنامه ، تحلیل ، یادداشت و ....
tele ins

یقین…

۱۳۹۵ مهر ۰۶

پیش نوشت: داستانی از خواهرم که در جشنواره ادبیات داستانی بسیج امسال مورد تقدیر واقع شد.

بسم رب ابراهیم

درهای ورودی مسجدالحرام از دور دیده می‌شدند. سرش را از میان جمعیت بالا کشید تا شاید بتواند گوهر آن صدف را ببیند. حاج‌آقا ، روحانی کاروان، قبل از رسیدن به مسجد کاروان را متوقف کرد. دل توی دلش نبود ساره. حالا چه وقت ایستادن بود؟
– نزدیک مسجدالحرام که شدیم، سرتان را پایین نگه دارید. مستقیم نگاه نکنید. وقتی به کعبه رسیدیم بهتان می‌گویم. شما بار اول است که می‌آیید، چشمتان که به خانه‌ی کعبه خورد، هر دعایی بکنید مستجاب می‌شود.
ساره نگاهش را دوخت به کفش‌های سفیدی که از بازار بزرگ خریده بود، همان روزی که آخرین امتحان ترمش را داده بود و با فراغ بال مشغول خریدهای سفرش شده بود. یادش آمد که امتحان سختی بود، بر سر جواب یکی از سوال‌ها مردد بود. فقط ۵ دقیقه تا پایان امتحان باقی مانده بود و او باید انتخاب می‌کرد. مثل همین حالا. اولین دعایش چه باید باشد؟ هنوز داشت به کفش‌های سفیدش نگاه می‌کرد که حاج‌آقا گفت بایستند. چیزهای دیگری هم گفت اما ساره نشنید. دست‌هایش را در هم گره کرده بود و با تردیدهایش درگیر بود. حاج‌آقا گفت که می‌توانند سرهایشان را بالا بگیرند. وقت تحویل برگه‌ی امتحان بود. خانه‎ی سیاه‌پوش از میان امواج خروشان سپید به او نگاه می‌کرد.
– خدای ابراهیم و ساره! می‌دانم که جهانی در پس این جهان منتظر ماست. می‌دانم، می‌دانم که روزی خواهد آمد که مادر از هول آن روز فرزند شیرخواره‌اش را از یاد می‌برد و وا می‌گذارد. اما می‌خواهم قلبم مطمئن شود. از تو یقین می‌خواهم.
***
مشعرالحرام در گرمای بی‌سابقه‌ای می‎‌سوخت. کاروان در روز عید قربان عازم صحرای منی شد. جمرات در پیش رو بود.
– چه کسی را باید در جمره عقبه سنگ بزنم؟
ساره از رویارویی با خویشتن هراس داشت. از اینکه نکند خودش شیطان بزرگ باشد. از اینکه سنگش به شیطان بزرگ نرسد. کفش‌های سفید ساره جامه‌ای از غبار در بر کرده بودند.
***
به دنبال بطری آب دست در کیفش کرد.
– کاش دو تا بطری برداشته بودم.
بطری خالی را به انتهای کیفش لغزاند و به دنبال هم کاروانی‌هایش در ازدحام جمعیت جلو رفت. فاصله‌ها تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شد. حاج‌آقا صلوات فرستاد. ساره دیگر با پای خودش راه نمی‌رفت. انگار همه‌ی جمعیت ساره شده بودند و ساره، یک‌تنه، همه‌ی جمعیت. اما نه از آن تنه‌های درختان سالخورده که می‌شود به اعتماد سایه‌شان تابستان را در کنارشان آسود، بلکه تنه‌ای لرزان، ناپایدار و دادخواه.
جمعیت در هم فرو می‌رفت. چونان دریایی که امواج بلندتر، امواج کوتاه‌تر را می‌بلعند، حاجیان ضعیف‌تر در زیر پای حاجیان قوی‌تر بر خاک می‎‌شدند. همه به دنبال کورسوی امیدی بودند برای خلاصی. چه فرقی می‌کرد که پایشان را بر دهان انسانی دیگر بگذارند یا دنده‌هایش را در قلبش فرو کنند؟ چه اهمیتی داشت چه کسی ضجه می‌زند؟ باید خویشتن را نجات داد، باید زنده ماند، باید از این مهلکه فرار کرد.
***
لبخند کبودی روی لبان ساره جا خوش کرده بود. تردیدش را داده بود و در عوضش آدم‌هایی را دیده بود که به دنبال دستاویزی برای نجات پا بر گلوی یکدیگر می‌گذارند. صدای گریه‌ی نوزاد شیرخواره‌ای را شنیده بود.
کفش‌های سفیدش قبایی از خون به تن کرده بودند.
***

صبا عنایتی
تابستان ۱۳۹۵

پیوند مرتبط

برگشت به وبلاگ نویسی؛شروع دوباره ی دوران شکوفایی فکری..

۱۳۹۵ تیر ۲۵

تقریبا ۲-۳ سال قبل بود اثرات نظرات و یادداشت های خودم را در وبلاگم به طور محسوس در چند مقطع مختلف در سطح دانشگاه دیدم،مثل بحث حذف شدن شهدای گمنام از نقشه راهنمای دانشگاه آزاد و حتی دعواهای ان دوران در تشکل های دانشجویی؛البته مثال های دیگر هم وجود دارد که دوستان به وسیله ی وبلاگ های خود باعث نشان دادن واکنش از طرف مسئولین دانشگاه شدند.

این موارد مربوط به همین چند سال اخیر است،در حالی که مشابه آن در سطح جامعه مخصوصا همین شهر قزوین بسیار دیده شده که افراد با وبلاگ های خود جریان های مختلفی را مدیریت کردند و حتی مسئولین را وادار به واکنش کردند.

اما در حال حاضر شرایط وبلاگ نویسی ،در همین شهر خودمان چگونه است؟

به عقیده ی بنده فعالین حوزه ی فضای مجازی همانطور که در زندگی حقیقی خود دارای یک هویت مشخص هستند ، در دنیای مجازی نیز به این هویت نیاز دارند،البته اگر هدف از فعالیت تاثیرگذاری باشد.هرچند منظور از هویت مشخص در فضای مجازی، هویت شناسنامه ای افراد نیست ، بلکه آن هویتی است که افراد قرار است با آن شناخته شوند و مخاطبین به ان رجوع کنند.

در شرایط فعلی ابزاری مثل تلگرام،ایستاگرام و حتی پیش از اینها گوگل پلاس ،فیسبوک و حتی شبکه های اجتماعی داخلی توانایی هویت بخشی به یک فعال فضای مجازی را ندارند؛در فضایی مثل تلگرام که ماهیت اصلی آن صهیونیستی می باشد ، هیچ وقت نمی تواند یه یک ایرانی هویت ببخشد و در زمینه کاربری این نرم افزار نیز فضای بحث گونه آن اجازه تفکر عمیق را در خیلی مواقع از کاربران می گیرد.

شبکه اجتماعی اینستاگرام که حول محور اشتراک تصاویر مخاطبان خود را مشغول کرده ،با معتاد کردن کردن مخاطبین به کسب لایک های بیشتر برای تصاویر خود عملا یک دنیای پوچ مجازی را برای فعالین و کاربران ایجاد کرده است.

البته در اینکه باید برای این فضاها جایگزین های بومی تعریف شود هیچ شکی نیست ، ولی هیچ کدام از انها نیز به تنهایی توانای هویت بخشی مجازی را ندارند.

اما در این میان شاید تنها یک صفحه دو ستونه وبلاگ که می توان آن را به دفترچه یادداشت مجازی تشبیه کرد بتواند بخش زیادی از هویت مجازی یک فرد را تشکیل دهد؛ صفحه ای که کاربران برای جذب مخاطب بیشتر جهت مطالعه مطالب خود نیاز به نو آوری ،مطالعه و آموزش و … دارند که خود این روند نه تنها به شکل گیری یه دفترچه یادداشت مجازی خوب تبدیل می شود ، بلکه خود فرد را نیز به سطح بالاتری از فکر کردن و عمل کردن سوق می دهد.

در سالهای اخیر با برگزاری جشنواره های وبلاگ نویسی مختلف در موضوعات بی ربط و باربط باعث شده وبلاگ نویسی به یک امر سطحی و غیرقابل تاثیر بدل شود و افراد برای بهتر دیده شدن به فضای هایی با تکنولوژی های جدید مهاجرت کردند.

تاثیر این مهاجرت و وبلاگ های خاک گرفته دوستان را به صورت کاملا مشهود می توان در سایت های خبری ،شبکه های اجتماعی و حتی سطح جامعه و رفتار مسئولین مشاهده کرد.

بازگشت به دوران وبلاگ نویسی برگشت به عقب نیست ، بلکه شروع دوباره ی دوران شکوفایی فکری فعالین و کاربرانی است که قصد دارند با ابزارهای فضای مجازی در مسیر انقلاب اسلامی حرکت کنند.

کاملا بی ربط:یک عمر کشیدی نفس اما نکشیدی
آهی که از آیینه غباری بزداید

ماجرای من وحاج اقا…

۱۳۹۵ خرداد ۲۱

مقدمه:این داستان واقعی است و تنها اسامی و سمت اشخاص تغییر کرده است…

فتاح صورتش قرمز شده بود. با عصبانیت و پر استرس اومد سمت من و داد زد: “گند زدی!” من که هنوز خیلی قضیه رو جدی نگرفته بودم، حالت فتاح برام خنده دار بود و یه نیشخند زدم. نیشخند من باعث شد فتاح با شدت و حدت بیشتری من را سین جین کند.
فتاح عادت داشت پنجشنبه ها ظهر خونه باشه ولی اون روز بخاطر من تا ۶ بعد از ظهر مونده بود و بقیه ی بچه ها رو هم نگه داشته بود. تقریبا همه رو! نگاه های سنگین بچه ها رو کاملا حس می کردم. بخاطر همین رو کرد به یکی از بچه ها و گفت: «درسته مقصره ولی براش چای بیارید!» با خونسردی داشتم چای می خوردم که یکی از بچه ها اومد جلو و ازم پرسید: کی گفته شما رو بیارن اینجا؟ گفتم: حاج آقا! از قیافه اش معلوم بود که تعجب کرده. هرکس دیگه هم جای اون بود تعجب می کرد. فقط کافی بود یه نفر چشمش به قیافه و سر و وضع من بیفته، درجا پیش خودش فکر می کرد اینم جزو اوناست! اما الان کار به جایی رسیده بود که خود حاجی وارد عمل شده بود. برای اولین بار تو همچین وضعیتی قرار گرفته بودم و این اتفاقات برام جذاب بود.
فتاح با اضطراب منتظر پیغام و دستور حاجی بود اما خبری نشد. بالاخره تصمیم گرفت یه تعهد ازم بگیره تا صبح شنبه که قرار شد دوباره بیام اینجا آشوب نکنم! شنبه صبح طبق تعهدی که داده بودم رسیدم اونجا. فکر می کردم زود قضیه حل بشه و برم سر کار ولی انگار قضیه جدی شده بود. بعد نیم ساعت معطلی با یکی از بچه ها رفتیم پیش حاج آقا. حاجی تقریبا یه ربع باهام حرف زد و اصرار داشت که نصیحتم بکنه. آخرش هم گفت: با توجه به اینکه بدون سوءنیت این کارو کردی قضیه رو همینجا ختم می کنم. برو پیش آقای پارسا تا کارات رو انجام بده.
نیم ساعت طول کشید تا پارسا رو ببینیم. همون اول یه نگاه بهم انداخت و گفت: می دونی چه کار اشتباهی کردی؟ تو همه برنامه های ما رو بهم زدی. می تونم علی الحساب بدم…لا اله الاالله! با همون لبخند و خونسردی همیشگیم گفتم: نه نمی دونستم. آروم تر که شد ازم پرسید مجردی یا متاهل؟ گفتم: مجردم. گفت :”همینه که دست به این کارا می زنی دیگه اگه متاهل بودی که دنبال این کارا نمی رفتی.” تا نوشته هاش رو تکمیل کنه چندبار تکرار کرد:” پسرم برو ازدواج کن!”
آخرش تو یه تیکه کاغذ پاره پوره نوشت که فلانی می تونه بره. حتی اونی که باهام اومده بود تا نگاش به کاغذ افتاد نتونست جلوی خنده اش رو بگیره.
حالا دیگه بهم ثابت شده بود که فقط و فقط این کارا رو بخاطر نشون دادن حد و حدود ساختگی خودشون انجام دادن وگرنه پخش کردن یه خبر -که به خودشون بی ربط هم نبود- این همه بروبیا نداشت.

پ.ن۱:کاش بعضی اوقات به این فکر میکردیم که شاید جایی که نشستیم جای ما نباشد(مخاطب خاص)

پ.ن۲:تشکر ویژه از رفیق عزیزم مهدی آقاجانی

کاملا بی ربط:یه ایده انقدر باید ساده باشه که به فکر هیچ کس نرسه

آخوند انقلابی

۱۳۹۵ خرداد ۱۴

سه ظرف حلیم و دمنوش صبحونه ی یک روز تعطیل در کنار مادر بزرگ و صحبت در مورد فامیل

–فلانی قزوین نیومد؟

–نه شوهرش رفته باز ماموریت..

–بازم ماموریت.خوبه حالا وزیر و وکیل نیست

–خب عربیش خوبه توی سوریه بهتر از بقیه میتونه کمک باشه

–اخه اینطوری که نمیشه زندگی کرد

مادربزرگ:”برای همین جور زندگی رفته اخوند شده دیه

 

کاملا بی ربط:

چقدر فرق است بین اینکه ” سرت ” را به دامن دخترت بگذاری ، تا این که ”سرت ” را  به دامن دخترت بگذارند….

مثلا انقلابی…

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۱

یکی از مشکلات اساسی من در زمان رانندگی این است که آیا من خیلی دارم تند رانندگی می کنم یا بقیه خیلی آرام حرکت می کنند و در بیشتر مواقع حق را هم به خودم می دهم، کلا در رانندگی بعضی اوقات جوگیر می شوم ، حاصل این جوگیری تابحال چند صحنه که پتانسیل تصادف خیلی خطرناک داشت و به خیر گذشت و چند صحنه تصادف که باعث خراشهای خیلی ریز بر بدنه ماشین شد و یک صحنه همین پارسال اتفاق افتاد، تصادف خیلی سنگین با یک ۲۰۶ که هرچند ایشون به من زدند ولی من مقصر شدم و همین تصادف نیز باعث شد مدتی در خانه ، اعضای خانواده به من یاداور شوند که به خاطر تو تخفیف سالانه بیمه که در چند سال اخیر هر سال به ما تعلق میگرفت از بین رفت.

البته این فرایند جوگیری در جامعه ی ما چندان مسئله عجیب و غریبی نیست، در خیلی از اتفاقات سیاسی ، اجتماعی و حتی فرهنگی شاهد این جوگیری ها مخصوصا در قشر به اصطلاح مذهبی زیاد بودیم؛مخصوصا وقتی حرف از رهبری می شود شاهد برخورد های سطحی و نگاه های تشریفاتی به رهبری هستیم . از عکس های منتشر شده رهبری با دمپایی ساده(که سر فوتوشاپی بودن تصویر بحثه) که مدت های نقل مجالس بود و عکس ها با نگاه های تحلیل گرایانه  و زوم کردن روی سوژه در شبکه های اجتماعی دست به دست می شد و در ادامه بحث آن جانباز عزیز که در مجلس بیت گفت :”به اقا بگویید حرف از رفتن نزند” که تبدیل به یک بازی شده بود که یک سری عکس پروفایل عوض می کردند و آن تیکه فیلم رو از این گروه به آن گروه ارسال می کردند و با جملات ادبی مثلا ابراز ارادت می کردند؛ گروهی هم چند سال پیش در یک نوع بازی دیگر راه افتاده بودند برای رهبری جشن تولد می گرفتند؛چندین پیش هم که شاهد واکنش رهبری نسبت به سخنان یکی از مسئولین نظام بودیم ،باز این بازی تکرار شد و ندای خائن خائن در فضا به وضوح شنیده می شد.

کمتر در موارد ذکر شده اتفاق ویژه ای در ما رخ داد که همراهی خود را با رهبری به صورت عملی نشان دهیم ، فکر نمیکنم کسی با نمایش عکس های رهبری حرکتی به سمت ساده زیستی برداشته باشه و بلعکس این ساده زیستی را فقط با دیگران یاداوری کرده و یا در بازی حرف رفتن ، کسی از ما واقعا تنهایی رهبری را درک کرده باشه و قدمی در این جهت برداره و حتی در مورد مسئله موشکی و مذاکرات اگر ما به اصطلاح بچه حزب الهی ها و حتی برخی بزرگان زودتر با ان فرد برخورد می کردیم ، فکر نمیکنم دیگر نیازی بود رهبری خود وارد عمل شود و واکنش نشان دهد.

حال با تمام این توصیفات رهبری باز خود وارد عمل شده است و به تنهایی علم دفاع از کارگر و تولید ایرانی را بدست گرفته  و ما همچنان در حال شعار دادیم و در عمل به دنبال بازی خود ،مایی که لق لقه زبانمان “از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن“است .

و اگر این روند ما همچنان ادامه دار باشد، نه تنها در بچه های بازی های سیاسی انتخاباتی قافیه را می بازیم ، بلکه اخر دودستی خودمان تحویل دشمن می دهیم، مواظب باشیم انقلابی سکولار نشویم…

تصویر فروشگاه‌هایی را به من نشان دادند که بالای تابلویش زده بودند «فقط اجناس داخلی فروخته می‌شود»… بارک‌الله، آفرین به این مغازه‌دار!
در مقابل، برخی فروشگاه‌های بزرگ که وابسته به دستگاه‌های حکومتی هم هستند، مملو از اجناس خارجی‌اند، چرا؟
این ظلم به کارگر ایرانی است.     بیانات در دیدار با کارگران ۸اردیبهشت۹۵

پ.ن۱:مخاطب اول خودم بودم، و بعد شما…

پ.ن۲:بعد از یه ماه دوباره یه چیزایی خودم نوشتم ، سخت بود یکم

کاملا بی ربط:

وقتی تو نیستی
زندگی به سر نمی شود؛
دردسر می شود!
دستم را رها نکن